شب آخر
سلام فرشته ی من، ثمره عشق من، پاره وجود من
امشب شب موعوده، شبیه که دیگه از فردا به لطف خدای مهربون دیگه تورو قراره لمس کنم، بو کنم، اجزای ظریف بدنتو واقعا بوس کنم
چندروزه که نتم قطع بوده، تا واست مطلب می نوشتم می خواستم ثبت بزنم، اینترنت ارور میداد، خیلی ضد حال بود، دوست داشتم تمام لحظه ها را واست ثبت کنم ولی خیالی نیست چون این لحظه ها با تمام تاروپودم ثبت شده و همیشه در خاطرم باقی میمونه
از اینکه قراره بالاخره با چندروز تاخیر و به زور سوزن فشار قدم رنجه کنی و منت برسر تقویم بذاری بی نهایت غرق شعف و شادی ام و خدارو بینهایت بینهایت سپاس که منو لایق مادرشدن دونست
خوشمل مامان دعا کن واسه همه مامانا و نی نی هاشون و از خدا بخواه که همه سلامت باشن واسه من هم دعا کن و از خدای عزیز بخواه که خیلی ادیت نشیم واسه زایمان، ریبای من ازت خواهش میکنم واسه اومدن عجله کنی تا مامانی زیاد درد نکشه و حس شیرین آغوش تورو زودتر تجربه کنه
عزیزم این چندروز از کوچیک و بزرگ فامیل در پی گرفتن خبر از حال و احوالات من و شما هستند و همه چشم به راه و از حالا می گن که وای چه دخمل نازپرورده ای و منم میگم بعله آخه این دخمل خانم فرشته کوچولوی منه
عکسای یادگاریمو انداختم و امشب که شب آخره اصلا خوابم نمیاد، دوست دارم تا صبح بیدار بمونم و لحظه شماری کنم واسه دیدنت
عزیز مامان حسابی با خدای خوبمون راز و نیاز بکن و از خدا بخواه که همیشه پناهمون باشه، تمام خوبیهارو با خودت بیار و چشمانت و دلت رو پراز خوبی بکن و بیا، بیا که گیتی منتظر حضور باطراوت توست
امشب اومدم خونه مامان جون چون بابایی هرچند که سرکاره ولی دلش پیش ماست
تا بی کران ها دوستت دارم


شب آخر
