ریحانه طلاریحانه طلا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

رد پای عشقمون

تعطیلات آخر هفته

1391/4/3 15:22
نویسنده : مامان زهرا
133 بازدید
اشتراک گذاری

سلام ملوسکم

اول اینو بگم که روز پنجشنبه آخرین امتحانمو دادم و خیالم راحت شد دعا کن که خوب بشه نتیجشون

دوما من و بابایی رفتیم چندجا واسه سرویس اتاقت خیلی چیزای جالبی ندیدیم تا بالاخره منو باباییت تصمیم گرفتیم که طرحو بدیم واسمون درست کنندو یه جایی رو هم پیدا کردیم قرار شده که طرح رو ببریم البته نظر باباییت اینه که با مامان جونن اینا مشورت کنیم و نظر اونارو هم بخوایم

سوما اینکه روز جمعه بالاخره بعد از چند وقت منو بابایی روز استراحتمون باهمدیگه تو خونه بودیم

از ساعت 8ونیم صبح باباییو صدا کردم تا بالاخره ساعت نه به خاطر تو که بهش گفتم حسابی گرسنه ایی پاشد و یه صبحانه خوردیم و شروع کردیم کارهای عقب افتادمونو انجام دادن

ناهارو که خوردیم درباره شیطونیهای تو حرف زدیم و حرف زدیم و یکم لالا کردیم و پاشدیم رفتیم خونه مامان جون ایناهورا

تا رسیدم گفتم من هوس کیک کردممنتظر

مامان جون هم که قربونش بشم فوری به دایی جونت گفت پاشو برو واسه دخملم پودر کیک بگیر تا واسش کیک درست کنیمچشمک

خاله جون جونیت هم اومد و آستینارو زد بالا و یه کیکی درست کرد واسمون اینقدر حوشمزه بود خوشمزهبا طعم اناناس که ازش قول گرفتم باید بازم واسم درست کنهبغل

نتیجه اینکه خاله جونت کیک پزیش حرف ندارهتشویق

قربونت بشم کی میای که واسه تو هم درست کنیم بزاریم دهنت بگیم بخول دخمل خوشملم تا جون بگیلیقلب

مامان قربونت بره ثمره عشقمقلب

بی نهایت من و باباییت دوست داریم و واسه اومدنت لحظه شماری می کنیممنتظر

هرشب واست دعا می زاریم و منم برات ایت الکرسی می خونم تا همیشه سلامت باشی و باباییت کلی باهات حرف می زنه و هی نازتو میکشهفرشته

آخ که چقدر حسودیم میشه به تو دخمل لوس باباماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان مهسا
4 تیر 91 11:08
مامان زهرا من همش به خودم میگفتم میدونم طبیعی سخته اما اینم میدونم که سزارین عوارض زیادی هم برا بچه هم برا خود ادم داره وسختیش بعد زایمانه ومن یک مادرمو باید حق مادریمو بجا بیارم وبخاطر ترس خودم نباید بچمو نادیده بگیرم.با این اراده واعتماد به نفس میگفتم هر چی باشه میخوام تحمل کنم.میخواستم بخاطر بچم درد بکشم تا لذت به اغوش کشیدنشو با تموم وجود حس کنم واینم مطمین بودم که خدا قدرتشو میده.به حرف هیچکسم گوش نمیکردم.هر کس میخواست بترسونتم میگفتم من میخوام اندامم عین انجلینا جولی بمونه چون اونم طبیعی زایمان کرده.خلاصه سرتو درد نیارم با کلی امادگی برا درد زایمانمو شروع کردم.اما چون استرس به خودم راه ندادم وبه خدا توکل کردم وحین دردها به درد فکر نکردم.زایمان دلچسب شد برام.وبعد زایمان واقعا تاسف خوردم واسه کسایی که بخاطر ترس سزارین میکنن در حالی که طبیعی اینقدر میتونه راحت ولذت بخش باشه.امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم.


سلام عزیزم مرسی خیلی لطف کردی که تجربتو دراختیارم گذاشتی ، نمیدونی چه آرامشی بهم دادی
همیشه در پناه امن خدای مهربون باشی