ریحانه طلاریحانه طلا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

رد پای عشقمون

خاطره زمینی شدن فرشته ام

1391/8/25 8:55
نویسنده : مامان زهرا
267 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرشته نازم، زیبای من

میخوام واست قصه اومدنتو بگم، لحظه ای که بالاخره تنِ از جنس حریرت رو لمس کردم

از اینجا بگم که چون دکتر نوبت زایمان واسم زده بود سیزدهم، روز یازدهم رفتم واسه چکاپ آخر، دکتر گفت همه چیز عالیه فقط برو پیاده روی و تمریناتتو انجام بده (چون میخواستم زایمان فیزیولوژی انجام بدم) انشالله که سروقت زایمان میکنی

من و بابا هم اومدیم و چشم به راه شما شدیم، هی صبر کردیم و هی دعا کردیم و لحظه شماری کردیم تا یواش یواش سیزدهم هم اومد و رفت و شما نیومدی، روز شنبه عصر رفتم پیش دکتر و گفتم: دکتر پس چی شد ما چشم به راهه یه دختر نانازیم، اونم یه نوار قلب از شما گرفت و گفت همه چیز طبیعیه، فردا برو سونو انجام بده تا حرکات بچه رو چک کنیم، منو بابایی هم صبح پاشدیم رفتیم سونوگرافی و آقای دکتر گفت که حرکات عالیه و جواب رو عصر بردم دکتر، خانم دکتر هم گفت یکی دو روز بهت مهلت می دم تا دردت شروع بشه اگه نشد که برو بیمارستان تا سوزن فشار بهت بزنم، این دو روز خیلی سخت گذشت، چون استرس داشتم و نگرانی اطرافیان واسه من هم دلیلی بر افزایش استرسم شده بود، توی این دو روز با مامای خودم هم در تماس بودم و اون هم همش راهنماییم می کرد تا دوشنبه شب که بخاطر بابایی که شیفت شب بود من رفتم خونه مامان جون اینا، خوابم نبرد و واست یادگاری گذاشتم و صبح هم قرار شد که یه دوش بگیرم و برم اما از شانس بد صبح زود هم آب و هم برق رفت، با بابایی تماس گرفتم که زودتر بیاد تا بریم خونه خودمون دوش بگیرم ولی اونجا هم آب نبود. اما بابای خوبت تماس گرفت با دوستش که تو اداره برق کار می کرد و جریانو و گفت و ازش خواست یه کاری واسمون بکنه، بعد از 5 دقیقه برق اومد و در پی آن آب، من هم سریع آماده شدم و رفتیم دنبال خاله مری جونت و پیش به سوی بیمارستان

وقتی با یک ساعت تاخیر رسیدم بیمارستان، مامای مهربونم گفت که دیر اومدی و به خاطر روال کاری که هست احتمالا ساعت 11 شب زایمان میکنی

اما من ناامید نشدم و به کمک خاله مری و پرستارها آماده شدم و به اتاق زایمان رفتم، روی تخت خوابیدم و سرم فشار را بهم وصل کردن البته وقتی خواستن تو دست راستم بزنن انژیوکت خراب بود و کلی خون ازم رفت ولی اشکال نداره به خاطر تو هر سختی رو تحمل کردم و اومدن سراغ دست چپم و زمان رسیدن به توی نازم در حال گذر بود

توی این مدت با خاله کلی حرف زدیم، بابایی 2 ساعت پیشم بود و روحیه می داد، عکس گرفتم و آب میوه و کیک خوردیم، خلاصه سونا رفتم و ورزش کردم، خیلی خوب بود اما دردِ من هنوز نیومده بود، ماما که چکاپ می کرد منو می گفت به مرحله زایمان خیلی نزدیک شدی پس چرا درد نداری؟! که همونجا فهمیدم باز هم خدای مهربون لطفشو شامل حالم کرده، خلاصه اینکه دکتر خودم ساعت 2 آمد پیشم و معاینه کرد و از همه چیز راضی بود، منتقلم کردن به تخت اصلی و تلاش برای اوردنت شروع شد که به زور(چون ظاهرا به قول دکتر تو خیلی منو دوست داشتی و دل نمی کندی که از تو شکمم بیای بیرون) بالاخره ساعت 3:35 دقیقه عصر قدم رنجه کردی و بر سر تقویم و ما منت نهادی، امدیم خوش بختی و سعادت توست.

لحظه با شکوهی بود وقتی به دست دکتر نشستی تو رو داد به پرستار تا بذاره تو بغلم، وقتی تو رو گذاشت روی قفسه سینه ام، دنیام به رنگینی رنگین کمان شد، حس شیرین مادری در وجودم شعله ور شد و لمسِ تن از جنس حریر تو، آرامش را برایم به ارمغان آورد.

ساعت 4 بابا جون و مامان جون،دایی جون، مامان کتی و عمه ها و عمو و زن عمو اومدن ملاقاتم و همه خوشحال از حضور تو زیبای من.

اون شب بابایی تا ساعت 10:30 پیشم بود و وقتی رفت من و تو تنها شدیم، در آغوش گرفتم تو رو و تو هم با اون چشمای نازت خیره شدی به صورتم (این کارت غیر قابل تصور بود برای همه چون از همون ثانیه ی اول چشاتو باز کردی ماشاالله هزار ماشاالله) باهات کلی حرف زدم تا صبح بیدار بودم و خیره شده بودم به تو و خدارو شکر می کردم

وقتی مرخص شدم و رسیدم خونه مامان جون اینا حدود ساعت 1 بود. و بالاخره تو هم فرشته ی زمینی شدی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)