ریحانه طلاریحانه طلا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

رد پای عشقمون

زیبای من

1391/8/25 9:23
نویسنده : مامان زهرا
253 بازدید
اشتراک گذاری

سلام زیبای من

ببخش منو که تو این مدت سر نزدم واقعا سرم شلوغه، دانشگاه خیلی وقت منو می گیره

روزایی که می برمت خونه مامان جون از دست خودم خیلی ناراحت می شم که تنهات میزارم ولی دردانه ی من به خاطر پیشرفت و آینده ی خودمون بهتره این سختی هارو تحمل کنیم انشاالله که بعد از این پل راحتی ها پیش رویمان باشد.

خیلی وقتا اومدم واست مطلب بزارم ولی همون موقع تو بیدار شدی و من هم از دست از کار کشیدم

آخه تو تا یک هفته پیش عادت داشتی شب بیدار باشی و کلا خوابت خیلی کم بود به خاطر همین موضوع خیلی سخت گذشت به همه

پ ن : می دونی به خاطر عزیز بودن تو و یه مشکل کوچولو که من داشتم تقریبا 2 ماه خونه مامان جون اینا بودیم آخه نمی ذاشتن که من بیام خونه می خواستن تو پیششون باشی و توی این مدت بابایی خیلی فداکاری کرد که همین جا بهش میگیم عاشقشششششششششششششیم

توی این مدت تورو پارک بردیم، مهمونی بردیم، شهرستان خونه مامان بزرگ من رفتیم و واسه سالگرد ازدواجمون رستوران رفتیم و بعدش پارک که اون شب به شما خیلی خوش گذشت برخلاف همیشه که تا تو ماشین می شینی می خوابی تمام مدت بیدار بودی و لذت می بردی.

می دونی چقدر حرف دارم واست ولی نمی دونم از کجا بگم: از خنده های نازت، از خواب معصومانه ات، از گریه هایی که اشک منو هم در میاری،وقتی خودتو لوس می کنی و صداهای الکی در میاری از خودت بعد که نگاهت می کنیم خنده ای می کنی که بله بازهم سر شما کلاه گذاشتم و تونستم توجه شما رو به خودم جلب کنم، از زمان هایی که وقتی دوربین میاد به سمتت برای عکس گرفتن دست از خنده و بازی برمی داری و زل می زنی توی صورتمون انگار خوشت نمیاد، از لوس کردن خودت واسه باباجون و دایی ها و خاله، از بازی کردنت با مامان جون که خیلی هم عادت کردی و از من هم می خوای این بازی رو باهات بکنم، از لالایی هایی که بابایی واست می خونه و تو هم عاشقانه بهش نگاه می کنی و لبخندی به زیبایی شکفتن گل نثارش می کنی، از زمانی که خیره می شی به تلویزیون انگار که برنامه مورد علاقه تو داره پخش می شه و و و و و همه چیزهای خوبی که تو با اومدنت برای ما به ارمغان آوردی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)